یادداشت مامان

پسر من
نویسنده : مادر - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

 

پسرم  پسرم پسرم
من همیشه چشم انتظار دیدنتم پسرم

 وهمینطور چشم انتظار داشتنه خبری از توئم


خبر خوب بودنت،

خبر سلامتیت،

 خوشحالیت،

ممکنه فرستادن یه اس کوچولو  ساده به نظر برسه
یه کار معمولی و کوچیک به نظر برسه
یا اینکه اصلا چیزی نباشه
ولی برای من که مامانیتم خیلی مهم
خیلی باارزش
و خیلی خوندنیه.
از دیدنشون شاد می شم و  در امتداد این شادیم، مطمئن می شم که خوبی.
دعا می کنم که هر چه بهتر این روزای سربازیت بگذره

و کاملا فکرت از بابتش آسوده بشه
پسر خوب من ، پسر خوش اخلاق من، پسر سرباز من
پسر من


 
 
عزیز
نویسنده : مادر - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

پسر سرباز من،عززززیز مامانیه


 
 
به لطف پروردگار
نویسنده : مادر - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

بی روی عزیزان، نفسی شاد نباشم

تمام این مدت فکر میکردم اگر ببینمش چه خواهم کرد!؟
چه خواهم گفت و چه خواهم شنید؟
 فکر میکردم اگر ببینمش آنقدر چشمانم از اشک تار شود  که نتوانم ببینم، فکر می کردم نتوانم خوب صحبت کنم  فکر می کردم که نتوانم بنشینم
 اما نه.
وقتی دیدمش وقتی فرزندم را همان پسری که به لقب فرزند ارشد صدایش می کنم
تو گویی ملیحه ی نازنینم را دیدم که به سمتم میآید لبخند می زند و با نگاهی که در آن هزار راز نهفته به من خیره می شود

 و از حضور ملیحه، باران ستاره بود که فاصله بین من و پسرم را چراغان کرده بود

آری، من پسر خودم را دیدم سرباز وطنم را شاخ شمشادم را، عزیز مامانی را

پسر بیست ویکساله رشیدم، در آن پیراهن سفید و شلوار مشکی چقدر زیبا شده بود

 و من لبخند می زدم
نه اینکه محکم بوده باشم ها...نه.

برای اینکه نمی شد.موقعیتش نبود.

فقط چشم در چشمهای فرزندم دوختم.

و در قلبم، ملیحه را تحسین نموده و به آن هزار راز ملیحه، به سفارشهایش پاسخ مثبت دادم

با چشم هایم گفتم

با زبانم هم

با پسرم، آن گوشه آرام نشستیم و  با هم صحبت کردیم، خندیدیم، غذا خوردیم، قدم زدیم، ... و از میوه ای که به همراه آوردم به
او تعارف کردم و حضورمان در این زمان زیبا و آن مکان زیبا و ستودنی را به فال نیک گرفتم
 برایش  آرزوی عشق آرامش و ایمان متداوم نمودم
 هنگام نماز که فرا رسید بر آن بارگاه ملکوتی سجده شکر بجا آوردم که پسری این چنین اهل فکر و توجه، به من داده و از صاحب آن بارگاه عظیم درخواست کمک نمودم که بتوانم مادری لایق برای فرزند خوبم باشم
آن روز بزرگ،پروردگارم چشمانم را به دیدار جمال زیبای پسرم روشن کرد
دلم می خواهد یکبار دیگر، به لطف پروردگار توانا، فرصتی دست دهد تا باز هم در آن جای زیبا و باشکوه فرزند دلبندم را ببینم.

 این بار بتوانم
از دور که دیدمش دستهایم را باز کنم

و بتوانم،نزدیکم که رسید بغلش کنم،سرش را بر دوشم گذارم و بلند گریه کنم.

اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعدالمعصیة و صدق النیة 


 
 
پسرم پسرم
نویسنده : مادر - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

 

سلامت بگویم که در خاطری          گر از چشم دوری، به دل حاضری